امروز صبح، من به اخبار مربوط به تغییراتی که دولت ما قصد داشت اعمال کند گوش دادم، که باعث بیقراریام شد و مرا نگران کرد.
مادر مبارک در حالی که فرشتهای او را همراهی میکرد، ظاهر شد. او گفت: «دخترم والنتینا، به محض اینکه فرزندان من اخبار بدی از جهان میشنوند، تاریکی فرا میرسد زیرا شما میترسید. نترسید فرزندان من، این همان تاریکی شیطان است.»
«فرزندان من، شما بیش از حد به مسائل دنیوی گوش میدهید و همه آنها را به درون روح خود موروثی میکنید. روح شما به جای روشن شدن، تاریکتر میشود زیرا به کافی بودن پسر من اعتماد ندارید. به پسر من اعتماد کنید. فرزندان من، شجاع باشید. دعا کنید! نگران نباشید — پسر من مسئول همه چیز است.»
او گفت: «دخترم والنتینا، اجازه بده تمام تاریکیها را از بین ببرم»، و سپس مادر مبارک مرا در آغوش گرفت و چنان مرا از آرامش و تسلی پر کرد که تمام نگرانیهایم از بین رفت. سپس با لبخندی گرم، ردای خود را برداشت و آن را در دستان من گذاشت و من آن را به آرامی روی بازوی چپم تا کردم.
او گفت: «آن را تا امشب نزد خود نگه دار. امشب برای گرفتن آن باز خواهم گشت.»
سپس مادر مبارک مرا به برزخ برد تا روحهای مقدس را تسلی دهد. پس از دیدار با روحهای مقدس، برزخ را ترک کردیم و ناگهان خود را در میان مردمی آسمانی یافتیم که لباسهایی به رنگ روشن بر تن داشتند. مادر مبارک در حالی که من در کنارش ایستاده بودم، بسیار شادمان بود و با آنها صحبت میکرد.
او گفت: «مردم امروز در جهان در حال آماده کردن نمایش بسیار بزرگی هستند. رویداد بزرگی قرار است جشن گرفته شود و تمام دنیا در آن مشارکت خواهد داشت.» منظور مادر مبارک مسابقات فوتبال جام جهانی بود که در پیش است. مردمی که به جای خدا، «توپ» را ستایش میکنند.
یک نمازخانه در مقابل ما قرار داشت و ما به دنبال مادر مبارک رفتیم تا ما را به داخل هدایت کرد. یک صلیب بزرگ در آنجا بود. وقتی همگی در برابر صلیب زانو زدیم و دعا کردیم، من در کنار مادر مبارک بودم.
سپس فرشته مرا به خانه بازگرداند.
کمی نگران نگه داشتن ردای مریم مقدس بودم، چون ایشان فرمودند که برای برداشتن آن بازخواهند گشت. این معمولاً به این معناست که ایشان چیزی از من میخواستند، که معمولاً دعا و رنج کشیدن بود.
عصر، دعاهایم را خواندم، از جمله شانزده بار «پدر ما» به احترام خدای پدر، تسبیح مقدس و لیتانی. حدود ساعت یک و نیم بامداد، چراغ را خاموش کردم تا بخوابم.
لحظهای که چراغ را خاموش کردم، صدای قدمهایی شنیدم. سریع دوباره چراغ را روشن کردم، اما کسی را ندیدم. تصمیم گرفتم نگران صدا نشوم و در عوض دعاهای سجده و ستایش را به درگاه پروردگارمان بخوانم. ناگهان، شدیدترین درد را در هر دو پایم احساس کردم. این درد تا ساعت هفت صبح ادامه داشت و ناگهان متوقف شد.
منظور مریم مقدس همین بود وقتی فرمودند که برای ردایشان بازخواهند گشت. رنجی که در طول شب کشیدم به این معنا بود که با رنج من، ردا به ایشان بازگشته است.
با وجود اینکه تمام شب را نخوابیدم، پروردگارمان همچنان به من قدرت میدهد. صبحها احساس میکنم تازه شدهام.