در طول شب درد زیادی در پا دارم که صبح فرشته آمد و من را به پاکسازی برد.
پس از اینکه فرشته و من روحها را در قسمتهای مختلف پاکسازی دیدیم و کمک کردیم، فرشته گفت: «آیا میدانی وقتی مردم رنج کشیدن روحان پاکسازی را ببینی، این است که در زندگیشان بسیاری اشتباه کردهاند اما پشیمان نشدهاند، و اکنون باید منتظر باشند تا افراد روی زمین با دعاهای خودشان به آنها کمک کنند.»
«چرا من تو رو آوردم اینجاست زیرا بخشی از همهی این هستی، بسیار رنج میکشید با پا و زخمی که دریافت کردی.»
فرشته توقف کرد و سپس گفت: «آیا میدانی چه اتفاقی خواهد افتاد؟ یک زمینلرزه بزرگ در سیدنی رخ خواهد داد.»
شوک شده، فریاد زدم: «ای اوه! مردم پیام من دربارهی سونامی برای سیدنی را فراموش نکردهاند؟»
فرشته گفت: «خوب، همهی این در حال پیشرفت است و به افراد بستگی دارد که آیا پشیمان میشوند یا خیر.»
فرشته و من با روحهای بیشتری صحبت کردیم، آنها را آرام کرده و دربارهٔ زیبایی پروردگار ما گفتیم. اما شروع کردم نگران شود چطور این پیام دربارهی زمینلرزه رو بنویسم.
فرشته گفت: «اکنون تو رو به یک مکان زیبا میبرد.»
ناگهان خود را در برابر ساختمانی زیبایی که روشن بود، دیدم.
فرشته گفت: «والنتینا، درون برو و چهرهت رو بشو.»
به یک اتاق بزرگ وارد شدم. تمام آن طلا بود، با آینهها، به حدی لوکس که نفسم گرفت. همه چیز درخشان بود. پیش من حوضی زیبا قرار داشت و آب از درونش جاری میشد. چهرهام را در آب پراکنده بشستم و فکر کردم، «آه، این چه تازه است، چه زیباست.»
هنگامی که چهرهام را بشو میکردم، نگاه کندم و دو پسرک کوچک نزدیک من آمدند.
یکی از پسرها گفت: «آه، خودت را تازه کردهای؟ بیترس باش.» او با زانوش به من تکان داد در حالی که این کلمات را میگفت. فوراً فهمیدم که آن مسیح است. پسر دیگر فرشته بود.
خداوند کوچک جسیوس گفت: «این مکانهایم هستند، و اجازه دادهام تا به اینجا بیایی و خودت را تازه کنی چون میدانم تو نگران هستی و من از تو دوست دارم. بیترس باش، فقط دعا کن و مردم را با پیام این خبر آگاه ساز.»
خداوند مانند یک پسرک ظاهر شد، اما بسیار بالغ سخن گفت، نه مثل کودکی.
فرشته سپس من را به خانه برگرداند.
ای خداوند جسیوس، بر مردم سیدنی رحمت بکنید. آنها تغییر کنند و توبه کرده باشند.